دیرگاهیست در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است.


رخنه ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته.
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.


نفس آدم ها
سر به سر افسردست.
روزگاریست در این گوشه ی پژمرده هوا
هر نشاطی مردست .


دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد.
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد.


نقش هایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنجه زدود .


دیرگاهیست که چون من همه را
رنگ خاموشی ذر طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است .

"سهراب سپهری"



تاريخ : ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.