« امشب به قصه ی دل من گوش می کنی »

« فردا مرا چو قصه فراموش می کنی »

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با بر گ های مرده هم آغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت ، که مرا نوش میکنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

فروغ فرخزاد



تاريخ : ٥ خرداد ۱۳۸٩ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.