درد تنهایی خود را به که گویم
به که گویم که در این جامعه خالی از عشق
همه در تاب و خروشند
همه چون سرو به بالا می نگرند
و به فغان از غم هستی
که تواند مرا یاد کند
و صدای نفسم را ببرد تا که رسد بر دل یار
من که خواهم ولی افسوس که نتوانم
از اینجا بروم
من به سان گلی از باغ گل یاس بودم
که ندانم به شکوفایی خود شاد شوم
که تواند مرا شاد کند
و دل غم زده ام را
به سرود غم هستی بسراید
آه .........................



تاريخ : ٢۱ فروردین ۱۳٩٢ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.