در قیر شب

دیرگاهیست در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است.


رخنه ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته.
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.


نفس آدم ها
سر به سر افسردست.
روزگاریست در این گوشه ی پژمرده هوا
هر نشاطی مردست .


دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد.
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد.


نقش هایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنجه زدود .


دیرگاهیست که چون من همه را
رنگ خاموشی ذر طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است .

"سهراب سپهری"

/ 4 نظر / 23 بازدید
yalda

سلام.نوشته هات خیلی زیبابودن.لذ ت بردم.به منم سربزن.بااجازه ت لینکت کرددم.توهم منوبه اسم sormes بلینک.

sanam

che entekhabe ghashangi roohe forooghe aziz shad

sanam

[تعجب]sohrabe man havaspartam yaaaa[نگران]