رنگ خدا

ـ مامان! یه سوال بپرسم؟ 
زن کتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت : بپرس عزیزم .
- مامان خدا زرده ؟!!
زن سر جلو برد: چطور؟!
- آخه امروز نسرین سر کلاس می گفت خدا زرده !
- خوب تو بهش چی گفتی؟
- خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده !!!
مکثی کرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟
زن، چشم بست و سعی کرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم کند. اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد...
چشم باز کرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟
دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم، یه نقطه سفید پیدا میشه...
زن به چشمان بی فروغ و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ...

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خزان

زیبا بود مرسی.[گل][گل]

m

خیلی قشنگ بودبهم سربزن[لبخند]

میلاد قمی

زیاد خوب نباش … زیاد دم دست هم نباش ... زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی … آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند … زیاد که باشی ، زیادی می شوی …

احمد

برای زندگی باید خاطراتی داشت خاطراتی از جنس خوب یا بد! فرقی ندارد! مهم این است باشند یادگاری از تمام خاطرات... با یادگاری به روزم...[گل]

میلاد قمی

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

نازنین

شِیـطاטּ نیـستَم فِرشـته هـَم نیـستم خُدا هَم نیستم فـَقط دُختَـرم! ازنـوعِ سـاده اش... حـَـوا گونہ فـِکـر میـکُنم فَقـط بـہ خاطـِرِ یـک ســیب تـا کـُجا بایَـد تـاواטּ داد...؟

مینا

خدایا...تنها نگذار دلی را که هیچکس دردش را نمیفهمد...خوشحال میشم تبادل لینک کنیم.